تبلیغات
سنگ اسمانی - ***
زندگی درك همین امروز است،ظرف دیروز پر از بودن توست
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

خدمات وبلاگ نویسان-بهاربیست

***

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.

 یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر

یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود.

 اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد.

 و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.

 آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت میکردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست

 و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.

 بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون

جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت.

 مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند وکودکان با قایق های تفریحی شان

 در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی

بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد.

 همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد

 هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می

کرد. روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد

جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که درخواب و با آرامش از دنیا رفته بود

. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن

مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را

 به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را

با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند

 تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از

پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد.

 مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم

اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟

 پرستار پاسخ داد: "شاید او می

خواسته به تو قوت قلب بدهد.

 آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند."

 

حالا اگه تونظر سنجی ما شرکت کنی ویه نظر کوچولو بدی ازت کم میشه ؟ خرجی برات داره ؟انگشتات دردمیگیره؟ چی میشه بگو دیگه چی میشه؟؟



نوشته شده توسط :مهرداد es
جمعه 20 فروردین 1389-05:59 ب.ظ
نظرات() 

calistagupton.hatenablog.com
جمعه 13 مرداد 1396 06:14 ق.ظ
Having read this I believed it was extremely enlightening.
I appreciate you spending some time and energy to put this information together.
I once again find myself personally spending a lot of time both
reading and leaving comments. But so what, it was still worth it!
http://reathalightford.weebly.com/about.html
شنبه 7 مرداد 1396 01:36 ب.ظ
Appreciating the dedication you put into your blog and in depth information you present.
It's awesome to come across a blog every
once in a while that isn't the same unwanted rehashed material.
Great read! I've bookmarked your site and I'm including your RSS feeds to my Google
account.
BHW
شنبه 2 اردیبهشت 1396 11:08 ق.ظ
Your style is so unique compared to other folks I've read stuff from.
Thanks for posting when you have the opportunity, Guess I'll just
book mark this blog.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 02:23 ق.ظ
Amazing issues here. I'm very happy to look your
article. Thanks a lot and I'm looking forward to contact you.
Will you kindly drop me a mail?
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 12:24 ب.ظ
What i don't realize is actually how you're no longer really a lot more neatly-preferred than you might be
now. You are very intelligent. You realize thus considerably when it comes to this matter, made me for my part imagine it from a lot of various
angles. Its like women and men aren't interested unless it's one thing to do with Girl gaga!
Your individual stuffs nice. All the time take care of it up!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:30 ب.ظ
I like the valuable information you provide in your articles.
I'll bookmark your weblog and check again here
regularly. I am quite certain I will learn a lot of new stuff right here!
Good luck for the next!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر