تبلیغات
سنگ اسمانی - در غروبی ابدی
زندگی درك همین امروز است،ظرف دیروز پر از بودن توست
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

خدمات وبلاگ نویسان-بهاربیست

در غروبی ابدی

- روز یا شب ؟ - نه ، ای دوست ، غروبی ابدیست با عبور دو کبوتر در باد چون دو تابوت سپید و صداهائی از دور ، از آن دشت غریب، بی ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد -سخنی باید گفت سخنی باید گفت دل من میخواهد با ظلمت جفت شود سخنی باید گفت چه فراموشی سنگینی سیبی از شاخه فرومیافتد دانه های زرد تخم کتان زیر منقار قناری های عاشق من میشکنند گل باقلا ، اعصاب کبودش را در سکر نسیم میسپارد به رها گشتن از دلهرهء گنگ دگرگونی آه... در سر من چیزی نیست بجز چرخش ذرات غلیظ سرخ و نگاهم مثل یک حرف دروغ شرمگینست و فرو افتاده - من به یک ماه میاندیشم - من به حرفی در شعر - من به یک چشمه میاندیشم - من به وهمی در خاک - من به بوی غنی گندمزار - من به افسانهء نان - من به معصومیت بازی ها و به آن کوچهء باریک دراز که پر از عطر درختان اقاقی بود - من به بیداری تلخی که پس ازبازی و به بهتی که پس از کوچه و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها - قهرمانیها ؟ -آه اسب ها پیرند - عشق؟ - تنهاست و از پنجره ای کوتاه به بیابان های بی مجنون مینگرد به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش از خرامیدن اقی نازک در خلخال - آرزوها ؟ - خود را میبازند در هماهنگی بیرحم هزاران در - بسته ؟ - آری ، پیوسته بسته ، بسته - خسته خواهی شد - من به یک خانه میاندیشم با نفس های پچک هایش ، رخوتناک با چراغانش روشن ، همچون نی نی چشم با شبانش متفکر ، تنبل ، بی تشویش و به نوزادی با لبخندی نامحدود مثل یک دایرهء پی در پی بر آب و تنی پر خون ، چون خوشه ای از انگور - من به آوار میاندیشم و به تاراج وزش های سیاه و به نوری مشکوک که شبانگاهان در پنجره میکاود و به گوری کوچک ، کوچک چون پیکر یک نوزاد - کار... کار ؟ - آری ، اما در آن میز بزرگ دشمنی مخفی مسکن دارد که ترا میجود . آرام آرام همچنان که چوب و دفتر را و هزاران چیز بیهودهء دیگر را و سرانجام ، تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت مثل قایق در گرداب و در اعماق افق ، چیزی جز دود غلیظ سیگار و خطوط نامفهوم نخواهی دید -یک ستاره ؟ - آری ، صدها ، صدها ، اما همه در آن سوی شبهای محصور - یک پرنده ؟ - آری ، صدها ، صدها ، اما همه در خاطره های دور با غرور عبث بال زدنهاشان - من به فریادی در کوچه میاندیشم - من به موشی بی آزار که در دیوار گاهگاهی گذری دارد ! - سخنی باید گفت سخنی باید گفت در سحرگاهان ، در لحظهء لرزانی که فضا همچون احساس بلوغ ناگهان با چیزی مبهم میآمیزد من دلم میخواهد که به طغیانی تسلیم شوم من دلم میخواهد که ببارم از آن ابر بزرگ من دلم میخواهد که بگویم نه نه نه نه - برویم - سخنی باید گفت - جام ، یا بستر ، یا تنهائی ، یا خواب ؟ برویم

فروغ فرحزاد



نوشته شده توسط :مهرداد es
دوشنبه 19 بهمن 1388-05:53 ب.ظ
نظرات() 

feet problems
جمعه 24 شهریور 1396 08:25 ق.ظ
You could definitely see your enthusiasm within the article you write.
The world hopes for more passionate writers such as you who are not afraid
to say how they believe. All the time follow your
heart.
foot pain
دوشنبه 13 شهریور 1396 10:40 ب.ظ
I delight in, result in I discovered exactly what I used to be having a look for.
You've ended my 4 day long hunt! God Bless you man. Have a nice day.
Bye
piquantdepictio92.soup.io
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 08:19 ق.ظ
Right here is the right blog for everyone who would like to understand this topic.
You understand a whole lot its almost hard to argue with you (not that I actually would want to…HaHa).
You definitely put a brand new spin on a topic which has
been written about for years. Wonderful stuff, just great!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر