تبلیغات
سنگ اسمانی
زندگی درك همین امروز است،ظرف دیروز پر از بودن توست
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

خدمات وبلاگ نویسان-بهاربیست

انشا ((حتما بخونید حتما))

نام : كمال
كلاس : دبستان


 

موزوانشا:ازدواج


 

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من

 

می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب

 

میگیرم

 

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم

 

قول پنج تایش را به من داده است

 

حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می

 

كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی

 

برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن

 

انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان

 

همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می

 

كنددرعزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو

 

طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر

 

خالمان خیلی بهم میخوریم

از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند،

 

ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه

 

به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو

 

بیشتر ها لیش میشود

 

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه

 

بسیارآدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به

 

تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی

 

که نکشیده شده،مهم اشق است

 

اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی

 

خواهدودایی مختارهم اززندان درمی آید

 

من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم

 

همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز

 

بدهم تا بعد به زندان نروم

 

مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی

 

كند. همین خرج های ازافی باعث می شود كه

 

زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی

 

دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی

 

مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب

 

شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته

 

خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق

 

كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی

 

نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه

 

تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند

 

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و

 

گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد.

 

زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار

 

مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون

 

رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما

 

خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا!

 

حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر

 

زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی

 

باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از

 

آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله

 

بامن قهر است

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد

 

آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری

 

می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می

 

کند بعد می ایند دایی مختار را میبرند زندان

 

البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم

 

را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود

خیلی بهتر است

                         پایان



نوشته شده توسط :مهرداد es
شنبه 24 بهمن 1388-07:20 ب.ظ
نظرات() 

&&&

    من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان در هر کجا
آیا همین رنگ است…

 

 

 

                     کاش دریا می دانست کویر چیست . . .

راز درون دریا

رویایی است برای کویر . . .

دلم آرزوی دیدن دریا را دارد

اما . . .

 رویای من کجاست؟؟؟

ღ♥ღ♥ღ ღ♥ღ♥ღ ღ♥ღ♥ღ ღ♥ღ♥ღ ღ♥ღ♥ღ ღ♥ღ♥ღ ღ♥ღ♥ღ ღ♥ღ♥ღ ღ♥ღ♥ღ ღ♥ღ♥ღ



نوشته شده توسط :مهرداد es
شنبه 28 فروردین 1389-04:25 ب.ظ
نظرات() 

!!!

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره

 

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس  . . .


 

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!


 

و چه اندازه شیرین است امروز  . . .


 

روز طلوع . . .


 

روز تو !


 

روزی که تو آغاز شدی !

 

 



نوشته شده توسط :مهرداد es
شنبه 28 فروردین 1389-04:24 ب.ظ
نظرات() 

@@@

من چرا دل به تو دادم كه دلم می شكنی؟

به دریای طوفانی زندگانی شكسته چرا زورق مهربانی؟

خدایا فراموشی ام ده لب بسته خاموشی ام ده

چه حاصل ز هوشیاری دل

تو مستی تو مدهوشی ام د ه  . . .



نوشته شده توسط :مهرداد es
شنبه 28 فروردین 1389-04:19 ب.ظ
نظرات() 

***

 

دریا. . .

تو را لمس می كنم

تو را احساس میكنم

اما برای فهمیدنت باید دلی دریایی داشت . . .



نوشته شده توسط :مهرداد es
شنبه 28 فروردین 1389-04:17 ب.ظ
نظرات() 

$$$

                   

در حضور خار ها هم میشود یک یاس بود

در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود

 میشود حتی برای دیدن پروانه ها

 شیشه های مات یک متروکه را الماس بود



نوشته شده توسط :مهرداد es
شنبه 28 فروردین 1389-04:15 ب.ظ
نظرات() 

$$$

                    همه ی درهای کسالت را باید بست

و تماشا باید کرد به ایوان دل انگیز خیال

به سفر باید رفت؛

از بی راهه پر پیچ و خم رویاها

گذر باید کرد؛

از بن بست ملال آور و وهم آلود قوانین بشر

و هر آنگونه که دل می جوید، باید زیست...



نوشته شده توسط :مهرداد es
شنبه 28 فروردین 1389-04:13 ب.ظ
نظرات() 

حتما تا آخر ببین حتما حتما حتما

من سرم توی کار خودم بود ....1

  Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

بعد یه روز یه نفر رو دیدم ....1

 

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

اون این شکلی بود !1

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

ما اوقات خوبی با هم داشتیم ....1

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

من یه کادو مثل این بهش دادم1

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!1

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ....1

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

و این وضع من توی اداره بود ....1

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ....1

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

و من اینجوری بهشون جواب می دادم .....1

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه..1

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

و من اینجوری بودم ....1

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

بعدش اینجوری شدم ....1

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

احساس من اینجوری بود ....1

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

بعد اینجوری شدم …1

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

بله .. آخرش به این حال و روز افتادم …1

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

پدر عاشقی بسوزه !1

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

امان از عشق و عاشقی



نوشته شده توسط :مهرداد es
جمعه 20 فروردین 1389-06:07 ب.ظ
نظرات() 

***

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.

 یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر

یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود.

 اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد.

 و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.

 آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت میکردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست

 و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.

 بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون

جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت.

 مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند وکودکان با قایق های تفریحی شان

 در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی

بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد.

 همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد

 هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می

کرد. روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد

جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که درخواب و با آرامش از دنیا رفته بود

. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن

مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را

 به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را

با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند

 تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از

پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد.

 مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم

اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟

 پرستار پاسخ داد: "شاید او می

خواسته به تو قوت قلب بدهد.

 آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند."

 

حالا اگه تونظر سنجی ما شرکت کنی ویه نظر کوچولو بدی ازت کم میشه ؟ خرجی برات داره ؟انگشتات دردمیگیره؟ چی میشه بگو دیگه چی میشه؟؟



نوشته شده توسط :مهرداد es
جمعه 20 فروردین 1389-05:59 ب.ظ
نظرات() 

طرز درس خوندن پسرا ودخترا

دخترها:

بعضی از اونا واقاً می خونند حالا چی می خونند خدا میدونه ولی واسه اینكه تابستون راحت باشن و به بهانه كلاس سنتور , نقاشی , برن عشق و صفا وقتی میرن سر كتاب تا یكی دو ساعت دیگه كلشونو از كتاب بر نمی دارند . عادت دارند زیر مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند بعضی هاشون هم كه مثلا درس می خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روی كتابه ولی حواسشون یه جای دیگست ...( پیشه همون .........) یه عده ای هم هستند كه به بهونه اینكه مشكل دارن زنگ میزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود یك ساعت و اندی به طوری كه اشك و دود تلفن در میاد برای هم قصه تعریف می كنند یه سری هم به دلیل اینكه نداران و انگیزه ای برای دودره كردن كلاسا ندارن مجبورن خر بزنن تا برن دانشگاه (اخه شنیدن تو دانشگاه خیلی خبراست)

نكته:(دلیل اینكه پسرا نمیرن دانشگاه همین دختراس(البته از نوع سیریشش)


و اما پسر ها:

یا درس نمی خونند یا وقتی می خواند بخونند باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد كه شب امتحانه ... یه كم كه درس خوندند یه موردی پیش میاد و بهش خیره می شوند و به یه چیزی فكر می كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند میشند میرن استراحت می كنند بعد از یك ساعت استراحت دوباره میرند میشینند فكر می كنند . وقتی فكرشون تموم شد كتاب را ورق میزنند یه كم براندازش میكنند وزنش می كنند استخاره می كنند برای خودشون تقسیمش می كنند میگند تا ساعت فلان اینقدر می خونم تا ساعت فلان اینقدر بعد میرن استراحت كنند . حین استراحت حسشون تموم میشه حال ندارند برند بخونند ولی چون می دونند فردا امتحان دارند پا میشند میرند سر كتابشون. همینجور كه می خونند هیچی حالیشون نیست . جای دیگه فكر می كنند(لازم به ذكر است كه هیچ وقت در هیچ موقعیتی فكر نمی كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون می بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت، بعد سه ربع استراحت می بینند خیلی دیر شده .دوباره میرنند درس بخونند این بار می خونند یه چیزایی هم یاد میگیرند ولی چیزایی كه یاد نمی گیرند را میذارند كه فردا از دوستاش بپرسند یه كم به معلمشون فحش میدند می گند اینارو درس نداده خلاصه آخرش نمیرسند كتاب را تموم كنند فردا میرند میبینند كه دوستاشون یه چیزایی می گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خر میشه اونایی هم كه خونده بودند یادشون میره به همین سادگی10

خواهش میکنم توقسمت نظرات بنویسید که به نظر شما چند درصد از مطالب با لا واقعی است برام مهمه باتشکر



نوشته شده توسط :مهرداد es
جمعه 20 فروردین 1389-05:52 ب.ظ
نظرات() 

تست شخصیت

 

 1 ــ فرض كنید شما مشخصه صورت كسی هستید، كدام قسمت از صورت او هستید؟الف: چین و چروك
ب: لكه
ج: خال زیبایی
د: كك و مك
هــ : لبخند

2 ــ دوست دارید چه نوع پرنده‌ای باشید؟الف: شباهنگ
ب: جغد
ج: عقاب
د: فلامینگو
هــ : پنگوئن

3 ــ كدام یك از آلات موسیقی را دوست دارید؟الف: پیانو
ب: ویولن
ج: سازدهنی
د: گیتار
هــ : دف
4 ــ كدام یك از برنامه‌های تلویزیونی برای شما جالب‌تر است؟الف: اخبار و برنامه‌های مستند
ب: فیلم‌های درام و زندگینامه
ج: هیجانی و پلیسی
د: عشقی و ماجرایی
هــ : كمدی و كارتون
5 ــ كدام یك از بازی‌های شهر بازی را بیشتر دوست دارید؟الف: ترن‌های هوایی سریع‌السیر
ب: قطار یا قایق
ج: نمایش و اجرای كمدی
د: چرخ و فلك و وسایلی كه سریع می‌چرخند
هــ : هیچ كدام، من از شهربازی متنفرم
6 ــ آیـا شـمـا بـه اشـتـبـاهـات خـودتـان می‌خندید؟الف: هرگز
ب: بندرت
ج: برخی مواقع
د: معمولا
هــ : همیشه
 
7 ــ اگـر دوسـت شـمـا سـر بـه سرتان گذاشت،چه عكس‌العملی نشان می‌دهید؟ 
 الف: عصبانی می‌شوید
ب: ناراحت می‌شوید
ج: برایتان جالب است
د: تلافی می‌كنید
هــ : چندین برابر تلافی می‌كنید
8 ــ اولین چیزی كه صبح موقع بیدار شدن به فكرتان خطور می‌كند،چیست؟الف: كار یا تحصیل
ب: مشكلات زندگی
ج: صبحانه
د: روزی كه در پیش دارید
هــ : كاری كه تا شب انجام خواهید داد
9 ــ در زندگیتان چه شعاری دارید؟الف: وقت طلاست
ب: سحرخیز باش تا كامروا باشی
ج: آنچه برای خود می‌پسندی، برای دیگران هم بپسند
د: زندگی كن و به دیگران هم اجازه زندگی كردن بده
هــ : بی‌خیال باش، هرچه باداباد
10 ــ آیا به حیوانات علاقه‌مندید؟الف: اصلا
ب: تعداد كمی از حیوانات
ج: برخی از حیوانات
د: بیشتر حیوانات
هــ : تمام حیوانات
11 ــ شما لبخند می‌زنید؟الف: هرگز
ب: بندرت
ج: گاهی اوقات
د: اغلب
هــ : آنقدر زیاد كه برخی فكر می‌كنند دیوانه هستم
12 ــ نظر دیگران راجع به شما اغلب كدام مورد است؟
الف: بی‌رحم
ب: سرد و بی‌احساس
ج: زیبا
د: دوست‌داشتنی
هــ : خوشگذران
13 ــ شما احساس عشق و قدردانی خود را نشان می‌دهید؟
الف: هرگز
ب: بندرت
ج: گاهی
د: اغلب
هــ : حداكثر تا جایی كه امكان دارد
14 ــ شما اعتقاد دارید كه برای شاداب بودن باید ساعاتی از روز را منحصرا صرف خودتان كنید؟
الف: اصلا
ب: احتمالا نه
ج: گاهی
د: بله
هــ : البته، تا جایی كه امكان دارد به خودتان می‌رسید
15 ــ آیا زندگی شما با برنامه‌ریزی پیش می‌رود؟
الـــف: مــن حـتــی در تـعـطـیــلات هــم برنامه‌ریزی می‌كنم
ب: همیشه برنامه‌ریزی می‌كنم
ج: بستگی به روز هفته دارد
د: درصورت امكان اجازه می‌دهم كه خودش پیش آید
هــ : همیشه بدون برنامه‌ریزی روزها را طی می‌كنم
حال امتیازات كنار گزینه‌هایی را كه انتخاب كرده‌اید،جمع كنید.گزینه الف1 امتیار،گزینه ب 2 امتیاز،گزینه ج 3 امتیاز،گزینه د 4 امتیاز و گزینه هــ 5 امتیاز دارد.سپس امتیازات خودتان از 15 سوال تست را مطابق با متن‌های زیر مقایسه كنید.
* اگر امتیاز شما بین یك تا 20 باشد:بدین معنی است كه شما سوسن سفید هستید.مردم شما را به خاطر پشتكارتان،ازجــــان و دل مــــایــــه گــــذاشــتــــن‌تــــان و مـوفـقـیـت‌هـایـتـان تقدیر می‌كنند.اهداف مشخصی دارید و فكرتان بر كارتان متمركز است.احتمالا فرزند اول خانواده هستید.احساستان را بسختی ابراز می‌كنید. یكی از مهم‌ترین نگرانی‌های شما این است كه چگونه در برابر افراد مختلف ظاهر شوید.اندیشه‌هایتان كمی متمایل به بدبینی است.اعتماد به نفس دارید ولی در باطن گاهی به خود اعتماد ندارید.قادرهستید كه هدفی تعیین كنید و به آن برسید.بعضی مواقع دنیا را با دیدی باریك‌بین می‌نگرید.احساس می‌كنید كه وقت كمی برای رسیدن به آرزوهایتان دارید.مواظب باشید جدی بودنتان شما را از دنیای اطراف دور نكند.خونسرد باشید و از زندگیتان لذت ببرید.كارهایی انجام دهید كـه از آنـهـا لـذت مـی‌برید.با انجام این دستورات قوه خلاقیت‌تان شكوفا می‌شود.سعی كنید كه بیشتر بخندید و با دیگران در تماس باشید.
 
اگر امتیاز شما بین 21 تا 54 باشد:بدین معنی است كه شما یك گل رز هستید.كمی تیغ دارید ولی زیبایی‌های بسیاری دارید.حس شوخ‌طبعی دارید ولی از شنیدن جوك لذت می‌برید.احتمالا فرزند وسط خانواده هستید.مردم دوست دارند دوروبر شما باشند.خونگرم هستید.دوستان صمیمی بسیاری دارید.زندگی را بـا دیـد واقـع‌بـیـنـانـه می‌نگرید.آگاهید كه زندگی از خوبی‌ها و بدی‌ها تشكیل شده است.قادرید شانس خودتان را با توجه به سـرمـایـه‌هـایـی كـه داریـد،امـتـحـان كـنید.سختكوش هستید و به اهدافتان پایبندید.دوست دارید خودتان باشید و این مساله به شما اعتماد به نفس می‌دهد. مشكل‌ترین مساله در زندگیتان یكنواخت بودن مسائل است.یكنواختی در هر مساله‌ای شما را آزار می‌دهد و باعث كسل شدن روحیه شما می‌شود.به شما پیشنهاد می‌گردد كه افق دیدتان را وسیع‌تر كنید.مسائل جدیدی را تجربه و كشف كنید.آن‌گاه متعجب خواهید شد كه چه نتایج زیبایی به دست آورده‌اید و مهم‌تر از همه این‌كه فراموش نكنید كه در همه چیز دنبال زیبایی بگردید مخصوصا در خودتان.
 
اگر امتیاز شما بین 55 تا 75 باشد:بـدیـن مـعـنـی اسـت كه شما یك گل آفتابگردان هستید در بستری از گل‌های رز.یك ویژگی بارز در شما وجود دارد كه باعث گرمادهی به دیگران و جلوه‌گری شــمـــا مـــی‌شـــود.مــمــكـــن اســـت شــمــا كوچك‌ترین فرزند خانواده یا تنها فرزند باشید. در وقت لازم جدی هستید، ولی دوستانتان شما را به عنوان یك شخص شوخ‌طبع می‌شناسند.از گفتن جوك لذت می‌برید.گاهی شیطنت می‌كنید.مایلید كه با افراد جدید و جالبی در زندگیتان آشنا شوید.با افرادی كه هیچ وقت نمی‌خندند،راحت نیستید.دید مثبتی به زندگی دارید.در همه چیز به دنبال خوبی‌ها هستید.بیدی نـیـسـتـیـد كـه بـا هـر بـادی بـلـرزید.گرم،دوست‌داشتنی،باوفا و اجتماعی هستید و هر كدام از این صفات می‌تواند دلیلی برای خوب بودن شما باشد.انرژی نامحدودی دارید ولی انگیزه‌تان كم است.برای شما مشكل است كه فقط روی یك كار متمركز شوید. به شما پیشنهاد می‌گردد كه اجازه دهید مردم روی جدی شما را هم ببینند.همان‌طور كه چهره شاد شما را می‌بینند. در این صورت می‌خواهند كه همیشه با شما بـاشـنـد.بـه احـسـاسـات دیـگـران احـتـرام بگذارید.از این شاخه به آن شاخه نپرید و كاری را كه دوست دارید،انتخاب كنید و تا پایان آن را انجام دهید.


نوشته شده توسط :مهرداد es
جمعه 20 فروردین 1389-05:44 ب.ظ
نظرات() 

ღ♥ღ♥ღ ღ♥ღ♥ღ

جز تو نمی گوید هیچ زمان کلام من

جر تو نمی شنودهیچ کس سلام من

در این جهان تیره ؛این سپهر کور

عشق تو می دمد هر لحظه بر تمام من

من می نهم هر چه دارم به پای تو

تا شعله ای شوی در شب مدام من

می خواهم از تو بنوشم جرعه جرعه نور

می خواهم از تو نور بگیرد ظلام من

بتاب بر لحظه های ناب عاشقی

بسوز هرچه جز توهست در قوام من

تو می شکنی آخر این زنجیر و بند و قفل

که سالیان سال گشته اند زندان و دام من

تو می شکوفی چون گل امید

در این شوره زار همیشه خام من



نوشته شده توسط :مهرداد es
جمعه 20 فروردین 1389-05:31 ب.ظ
نظرات() 

$$$

Image and video hosting by TinyPic

انچنان زندگی کن که اگر طوطی خانه ات را به خبر چین شهر فروختی ،شرمنده نباشی.

 

از اهسته رفتن نترس،از بی حرکت ایستادن بترس.

 

اگر می خواهی مزرعه ی خوشبختی خود را توسعه دهی خاک قلبت را هموار کن.

 

 

سخت تر از زخم ،اندیشه ی بی مر همی است.

 

زندگی قمار است، ماجراست،انسان یا می برد یا می بازد،زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد .وقتی صدای یک نفر کم کم ضعیف می شود صدایی جوانتر و نیرومند تر رشته ی بقیه داستان را می گیرد و ادامه می دهد.



نوشته شده توسط :مهرداد es
جمعه 20 فروردین 1389-05:27 ب.ظ
نظرات() 

******

همه ما راحت حرف می زنیم ولی نوشتن برای ما بیشتر سخت است.اما می نویسم تا یادم بماند که نوشته هام ردپای عبور است. فردا که برگردم و نوشته هایم را بخوانم به یاد می آورم که از کجا رد شده و چطور قد کشیدم و....

من از عریانی این همه تن در شگفتم

و از سنگی بودن آن همه دل

از توجیح گری این همه گناه!

و راست جلوه دادن دروغ و وارونه کردن راست ...

گویی خدا را فراموش کرده ایم و یا خدا ما را؟




نوشته شده توسط :مهرداد es
جمعه 20 فروردین 1389-05:25 ب.ظ
نظرات() 

دوستی یک طرفه


امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم

 و امیدوار بودم که با من حرف بزنی. حتی برای چند کلمه

 نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی

 ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی

مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی

بپوشی.

 وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر

شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:

 سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی.

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع

 کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

 بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛

اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی

 تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری

منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که

 اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از

 نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت

 می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من

 خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز

 خیلی کارها برای انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی.

نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای

 زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را

جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر

 نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری... باز هم

 صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را

نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبت

نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.

 بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی،

به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد.

 احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای

کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را

 می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با

 دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز

 منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا ،فکریا

گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته

باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از

 عشق تو... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت

 بدهی. آیا وقت داری که با من صحبت كنی؟ اگر نه،عیبی ندارد،

می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.


دوست و دوستدارت: خدا



نوشته شده توسط :مهرداد es
جمعه 20 فروردین 1389-05:16 ب.ظ
نظرات() 

تصاویر مگسی



نوشته شده توسط :مهرداد es
جمعه 20 فروردین 1389-05:10 ب.ظ
نظرات() 

دیوانگی

این دیوانگیست ...  


که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است
متنفر باشیم ...
که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم

این دیوانگیست ...  

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است  

این دیوانگیست ...  

که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم 

این دیوانگیست ...

که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم  

و به یاد داشته باشیم که همیشه ...

شانس های دیگری هم هستند
دوستی های دیگری هم هستند
عشق های دیگری هم هستند
نیروهای دیگری هم هستند
و افق های بهتری هم هستند

تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم و همه روزه در انتظار روزی بهتر و
شادتر از روزهای پیش باشیم ...



نوشته شده توسط :مهرداد es
جمعه 20 فروردین 1389-05:03 ب.ظ
نظرات() 

***

خاطرات یک روانشناس

از یک دکتر روان‌شناس که سال‌های زیادی را صرف معالجه افراد افسرده کرده بود، پرسیدند: در طول این سال‌ها که بیماران افسرده، به شما مراجعه کرده‌اند، تا حالا شده با بیمار عجیبی هم روبه‌رو شده باشید؟

جواب داد: بله! یکی از عجیب‌ترین خاطراتم در پارک اتّفاق افتاد. قضیه از این قرار است که یک روز تعطیل، در پارک نشسته بودم و روزنامه می‌خواندم. هوا آفتابی و دلپذیر بود. در همین وقت، شخصی نزدیک شد و گفت: سلام آقای دکتر!».

جواب سلامش را دادم و گفتم: فرمایش؟

گفت: راستش من تعریف شما را از دیگران شنیده‌ام و می‌دانم که داروی ضدّ افسردگی، پیش شماست. مدّت‌ها بود که می‌خواستم به شما مراجعه کنم و از شما کمک بخواهم؛ امّا حقیقتش را بخواهید، سرم شلوغ است و وقت چندانی ندارم. الآن هم به صورت اتّفاقی، شما را دیدم».

پرسیدم: مشکلتان چیست؟

گفت: راستش زندگی برایم تلخ شده. روحیه‌ام خراب است. مدّت‌هاست که یک دل سیر نخندیده‌ام. شادی، با دل من قهر کرده است».

من که همیشه از گفتگو با بیمارانم لذّت می‌بردم، روزنامه را کنار گذاشتم و گفتم: ایا سعی کرده‌اید شاد باشید و نتوانسته‌اید؟

ـ بله آقای دکتر! همیشه دنبال شادی و شادکامی هستم؛ امّا انگار شادی، از من فرار می‌کند.

به چهره جوانِ مرد نگاه کردم و گفتم: ازدواج کرده‌اید؟

ـ بله آقای دکتر! دوبار ازدواج کرده‌ام؛ امّا هر دوبارش به طلاق منجر شده.

ـ ایا با دوستان خود به مسافرت و تفریح می‌روید؟

ـ بله آقای دکتر! چند بار با دوستانم به سفر رفته‌ام؛ امّا در سفر، کِسِل بودم و گاهی اوقات تلخی هم کرده‌ام. به همین خاطر، سفر برای دوستانم زهر مار شده و دیگر حاضر نیستند که با من به سفر بروند.

ـ ایا سعی کرده‌اید خودتان را با کتاب و مطالعه، سرگرم کنید؟

ـ بله، گاهی کتاب می‌خوانم؛ امّا هر بار که کتاب را تمام می‌کنم، غم عمیقی وجودم را پُر می‌کند و به گریه می‌افتم.

ـ به دیدن فیلم‌های کمدی علاقه‌ای دارید؟ این جور فیلم‌ها را پی‌گیری می‌کنید؟

ـ راستش من خودم کمدین هستم و نمایش‌نامه‌های کمدی اجرا می‌کنم. مردم هم با دیدن بازی‌های من، حسابی می‌خندند؛ امّا خودم از بازی‌های خودم و کمدین‌های دیگر، هیچ لذّتی نمی‌برم.

ـ ورزش می‌کنید؟

ـ به پیاده‌روی، خیلی علاقه دارم؛ امّا همیشه در طول پیاده‌روی، به فکر بدبختی‌ها و قرض و قوله‌هایم هستم.

خلاصه، نزدیک دو ساعت، من و آن مرد، با هم حرف زدیم. من هم تا جایی که می‌توانستم، راهنمایی‌اش کردم. آن مرد، با شنیدن راهنمایی‌هایم، من حسابی خوش‌حال شد. بلند شد، مرا در آغوش گرفت و شروع کرد به بوسیدن و تشکّر کردن. بعد هم خداحافظی کرد و رفت.

صحبت‌های آقای دکتر که به این جا رسید، افراد پرسیدند: خب! این کجایش عجیب بود؟».

آقای دکتر گفت: عجیب این جا بود که وقتی می‌خواستم به خانه برگردم، دست کردم توی جیبم، دیدم یارو، جیبم را زده!».



نوشته شده توسط :مهرداد es
جمعه 20 فروردین 1389-04:58 ب.ظ
نظرات() 

داستان واقعی

 

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!

 



نوشته شده توسط :مهرداد es
جمعه 6 فروردین 1389-06:18 ب.ظ
نظرات() 

@@@@

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمی كردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای كفتر و  گنجشك  كلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشی  ،  شده كارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو كه  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشكیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر كردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذركردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم كه تو می دونی،سرخاك

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

تو

 





نوشته شده توسط :مهرداد es
جمعه 6 فروردین 1389-06:04 ب.ظ
نظرات() 

ایا شاکردوست همسر حقیقی است؟؟

**یک خبر داغ سینمایی **


--- ازدواج الناز شاکردوست با علیرضا حقیقی ---

 راست یا دروغ  ؟ تا آخر بخونید متوجه می شوید

 

به گزارش خبرآنلاین، حقیقی، دروازه​بان تیم فوتبال پرسپولیس است که از سه سال قبل با این سمت در تیم قرمزپوش پایتخت بازی می​کند.

 

شاکردوست هم از سال 1383 و با بازی در فیلم سینمایی «گل یخ» به کارگردانی کیومرث پوراحمد وارد سینما شد. او در این سال​​ها در 25 فیلم سینمایی که اغلب فیلم​هایی تجاری بودند بازی کرده است که از جمله این کار​ها می​توان به «بی​وفا»، «کیش و مات»، «مجنون لیلی» و «عروس فراری» اشاره کرد.

حالا جالبه بدونید علیرضا متولد 67 و الناز متولد 63 هست. به نظرتون به هم میخورن؟؟؟!

 

پس از انتشار خبری مبنی بر ازدواج الناز شاکر دوست با علیرضا حقیقی دروازه بان تیم پیروزی آن هم با همه جزئیات، الناز شاکر دوست بازیگر سینما در گفت و گو با برنا نه تنها این خبر را تکذیب کرد بلکه اذعان داشت که در پی شکایت از کسانی است که این گونه اخبار را منتشر می کنند.

 

 

 

باشگاه جوانی برنا/ پس از انتشار خبری مبنی بر ازدواج الناز شاکر دوست با علیرضا حقیقی دروازه بان تیم پیروزی آن هم با همه جزئیات، الناز شاکر دوست بازیگر سینما در گفت و گو با برنا نه تنها این خبر را تکذیب کرد بلکه اذعان داشت که در پی شکایت از کسانی است که این گونه اخبار را منتشر می کنند.

شاکر دوست همچنین با گلایه گفت: من این آقا را اصلاً نمی شناسم و نمی دانم اصلاً برای چی برخی این کارها را می کنند و این اخبار را از کجا در می آورند.

لازم به ذکر است که این خبر در سایت های خبر آنلاین، تابناک، جهان نیوز، صراط نیوز، حقیقت نیوز و عصر ایران و برخی سایت های غیر معروف دیگر منتشر شده بود.

 

 

حقیقی: خبر ازدواجم با شاکردوست دروغ است

خبر ازدواج علیرضا حقیقی دروازه‌بان جوان پرسپولیس با الناز شاکردوست بازیگر مطرح سینما که روز گذشته در چند سایت منتشر شده بود با واکنش سریع مسئولان باشگاه و حقیقی مواجه شده و آنها تصمیم به شکایت دارند.
دروازه‌بان جوان پرسپولیس در گفت‌وگوی اختصاصی خبر ازدواجش با شاکردوست را قویا تکذیب می‌کند و به پیگیری موضوع تاکید دارد. او درباره نیمکت‌نشینی و درخشش میثاق معمارزاده رقیبش حرف‌های جالبی می‌زند و معتقد است پرسپولیس دو هفته مانده به پایان فصل قهرمان لیگ می‌شود.
خبر ازدواجت با خانم شاکردوست همه را غافلگیر کرد. این موضوع صحت دارد؟
این خبر کذب محض است و اصلا درست نیست. من از آنهایی که این خبر دروغ را منتشر کرده شکایت می‌کنم. ازدواج من و این هنرمند صحت ندارد.
پس شکایت مسئولان باشگاه از آنهایی که چنین خبری را داده‌اند به خواست تو بوده است؟
خیر، آنها بنا به مصالح باشگاه اقدام به شکایت کرده‌اند و من هم شخصا شکایت می‌کنم. با راهنمایی مشاور حقوقی باشگاه شکایت‌نامه را هم تنظیم کردم.
شایعه ازدواج شما با یک هنرمند از مدت‌ها پیش مطرح بود. چرا آن موقع واکنش نشان ندادید؟
شایعه زیاد است اما همانطور که گفتم این شایعه درست نیست و کذب محض است. من هم وقتی شنیدم سریعا واکنش نشان دادم، اگر درست بود که شکایت نمی‌کردم.
وضعیت خودت چطور است؟
آن محرومیت سه جلسه‌ای خیلی به ضررم تمام شد اما من یک بازیکن حرفه‌ای هستم و اعتراضی به تصمیم کادر فنی ندارم و آنچه برایم اهمیت دارد موفقیت تیم است.
از اینکه پس از یک دوره حضور در ترکیب اصلی جایت را به میثاق معمارزاده داده‌ای ناراحت نیستی؟
شاید باورش برای خیلی‌ها سخت باشد اما من از درخشش و بازی خوب میثاق واقعا کیف می‌کنم.من برایش دست می‌زنم و هر وقت موفق عمل کند شخصا تشویقش می‌کنم. مهم این است که پرسپولیس ۷ بازی را برده و ما داریم به قهرمانی نزدیک‌تر می‌شویم.
فکر می‌کنی پرسپولیس می‌تواند سپاهان را بگیرد و جام را تصاحب کند؟
به شما قول می‌دهم پرسپولیس در فاصله دو هفته مانده به پایان لیگ قهرمان می‌شود. سپاهان دو هفته دیگر صدر را از دست می‌دهد و این پرسپولیس است که جام قهرمانی را تصاحب می‌کند.

 
حالا نظر خودم:خیلی خوشحال شدم که این خبر دروغ بوده چون حقیقی پرسپولیسیه آخه مگه شاکر دوست دیونه شده بیاد با یه پرسپولیسی ازدواج کنه این همه استقلالی خوب!!!
 


نوشته شده توسط :مهرداد es
چهارشنبه 4 فروردین 1389-08:29 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...